
با علی راه می رفتیم. با علی، با همان پالتوی همیشگی اش.با علی، با همان پالتوی همیشگی و ریش بلند و کلاه هنریاش. سرش پایین بود و بیشتر جلوی پایش را نگاه میکرد. گاهی هم خورشید نزدیک به غروب را. شعری خواندم. گفت: «شعرش خیلی قوی بود! شاعر خیلی خوب کار کرده بود.» گفتم: «من هم اگه توی کار خودم بتونم یه مقاله بنویسم که اینقدر قوی باشه، خیلی خوب میشه.» علی، همانطور سر به زیرگفت: «آره ...، ولی اگه نتونی...
ادامه مطلب