خرید بک لینک
با علی راه می رفتیم.

با علی، با همان پالتوی همیشگی اش.

با علی، با همان پالتوی همیشگی و ریش بلند و کلاه هنریاش.

سرش پایین بود و بیشتر جلوی پایش را نگاه میکرد. گاهی هم خورشید نزدیک به غروب را.

شعری خواندم. گفت: «شعرش خیلی قوی بود! شاعر خیلی خوب کار کرده بود.»

گفتم: «من هم اگه توی کار خودم بتونم یه مقاله بنویسم که اینقدر قوی باشه، خیلی خوب میشه.»

علی، همانطور سر به زیر گفت: «آره ...، ولی اگه نتونی هم طوری نمیشه.»

نگاهش کردم. ولی او سرش را بلند نکرد.

بعد، پرسیدم: «به نظرت اون چه کاریه که اگه نتونیم انجام بدیم، طوری میشه؟»

علی ایستاد و سرش را بلند کرد. من هم ایستادم. زل زد توی صورتم. بعد گفت: «سوال خوبیه!». بعد هم راهش را گرفت و رفت.

دیگر چیزی نگفتیم.

همه جا، تا آن دوردستها، خاکستری شده بود.

و خورشید غروب کرد.

پ.ن. با تشکر از اوژن.

برچسب: الهی,دارد, نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:01

صفحه بندی