فلسفهی تحلیلی
-
تاریخ: 1404/9/18 ساعت: 15:21
فلسفهی تحلیلی صفحه اصلی | همهی مطالب | قالب وبلاگ دربارهی رندوانه یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی ...
عوففف!!
-
تاریخ: 1404/9/18 ساعت: 15:21
عوففف!! صفحه اصلی | همهی مطالب | قالب وبلاگ دربارهی رندوانه یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی دانش بر...
بودن دشوار آدمی
-
تاریخ: 1404/9/18 ساعت: 15:21
بودن دشوار آدمی صفحه اصلی | همهی مطالب | قالب وبلاگ دربارهی رندوانه یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی...
مسالهی ایمان
-
تاریخ: 1404/9/18 ساعت: 15:21
مسالهی ایمان صفحه اصلی | همهی مطالب | قالب وبلاگ دربارهی رندوانه یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی د...
خسته
-
تاریخ: 1404/9/18 ساعت: 15:21
خسته صفحه اصلی | همهی مطالب | قالب وبلاگ دربارهی رندوانه یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی دانش بر می...
معایبه
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 11:23
گفت: شکسته!گفتم: دلم؟گفت: نه!گفتم: مغزم؟گفت: نه!گفتم: پس چی؟گفت: دندون ۷ بالا!گفتم: ۷ بالا رو میگیرم، ۱ میلیون میدم، با ۴ پایین عوض میکنم!پ.ن: با تشکر از پارسا (و ابوطالب)Adblock test (Why?)
باقالی
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 11:23
من:چرا باقالی نمیخوری؟بهزاد:حساسیت دارم. اگه بخورم گلبولای قرمز خونم میترکن.من: عه!بهزاد: آره!من:بعد چی میشی؟ میمیری؟بهزاد:ممکنه.من: خب از کجا فهمیدی؟ یه بار خوردی، مردی؟بهزاد: نه. بابام دکتره. بچه که بودم برام آزمایش داد، فهمید.من: چه کار اشتباهی کرده بابات!بهزاد: دیگه!من: دوست داشتی یه دست و یه پا...
همه عالم گواه عصمت اوست
-
تاریخ: 1401/10/30 ساعت: 11:23
نازنین، که فقط ۴ سال داره، جعبهی بیسکوییت رو از مادرش گرفت و شروع کرد به دویدن، غافل از این که جعبه رو وارونه گرفته.یکباره تمام بیسکوییتها ریخت!نازنین ایستاد! ما هم ایستادیم! عقربههای همهی ساعتها هم ایستادند! به گمانم زمین هم برای چند لحظه از گردش دور خورشید ایستاد! همه ساکت شدند. همه چیز ساکت شد. ه...
این جا برای از تو نوشتن هوا کم است!
-
تاریخ: 1401/6/13 ساعت: 20:36
کاش میشد هر روز برم توی یه کافه، کارت نویسندگیم رو نشون بدم و بدون پرداخت هزینه ساعت ها اونجا بشینم و بنویسم و قهوه و کیک بخورم.من اگه وزیر ارشاد بودم یه سری از این کارت ها درست میکردم، میدادم به آدم هایی مثل خودم!با تشکر از محمودAdblock test (Why?)
فلسفهی تحلیلی
-
تاریخ: 1401/6/13 ساعت: 20:36
ملحفهی تازه شسته شده رو مچاله کرده بودم و داشتم می چپوندم توی کمد که مامانم یه دفعه داد زد: «چرا این طوری؟! قشنگ تاش کن، بذار توی کمد!»گفتم: «اصن تعریف تا کردن چیه؟! خب اینم یه جور تاعه دیگه!»نیست به نظر شما؟!Adblock test (Why?)
ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب
-
تاریخ: 1401/6/13 ساعت: 20:36
میخوام از یه روانپزشک حاذق وقت بگیرم، برم توی اتاقش، گوشیم رو بذارم روی میزش و بگم: هیستوری چت هام رو بخون، لطفا! هفته ی دیگه میام نسخه م رو میگیرم!البته مطمئنم که یه سری نسخه هم برای دوستام می نویسه!پ.ن. با تشکر از محمودAdblock test (Why?)
اگر به دست من افتد ...
-
تاریخ: 1401/3/6 ساعت: 3:08
اگر به دست من افتد:۱. فراق را بکشم،۲. میگمیگ رو میدم به گرگه، و جری رو به تام، که بخورندشون و دلی از عزا در بیارن،۳. نقش چوبین رو میدم وودی آلن بازی کنه.پ.ن. با تشکر از صادقAdblock test (Why?)
مکاشفات دکارتی
-
تاریخ: 1401/3/6 ساعت: 3:08
ماهی بادکنکی ها رو که بذاریم کنار، بقیه ی ماهی ها دو دسته اند: دسته ی اول در زیرفضای y=0 خلق شدند و دسته ی دوم در زیرفضای z=0. دقت کرده بودین؟پ.ن. با تشکر از محمودAdblock test (Why?)
اکو
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 5:14
در به در دنبال یه پزشک خوب متخصص قلب میگردم که برم بهش بگم: در آن گلولهی آتش گرفتهای که دل است و باد میبردش سو به سو چه میبینی؟
هوش عاطفی
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 5:14
چند ساعت پیش رفتم توی سایت time.ir و دیدم نوشته:«هوش عاطفی شامل ویژگیهایی مثل توانایی تهییج و برانگیختن خود، استقامت و پایداری در مقابل شکست، از دست ندادن روحیه، پس راندن افسردگی و یأس در هنگام تفکر، همدلی و صمیمیت و برخورداری از امید است. هوش عاطفی مکمل هوش علمی است. دنیل گلمن»الان چند ساعته دا...
در این سراچه ی بازیچه
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 5:14
کارهایی مثل فرم پر کردن خیلی سخت اند! هر موقع مجبور میشم یه فرمی چیزی پر کنم، احساس میکنم یکی از جون هام کم میشه! بعدش باید برم چند تا پیراشکی بخورم تا جونم زیاد بشه، وگرنه ممکنه به غول مرحله آخر نرسم.Adblock test (Why?)
که چون شکنج ورق های غنچه تو بر توست
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 4:26
امروز خوشحال نبودم،و از این که خوشحال نبودم خیلی ناراحت بودم.بنابراین دیدم که باید بشینم به مشکلات درون خودم فکر کنم،اما نمی تونستم به این موضوع فکر کنم،چون تمام ذهنم درگیر این بود که چرا نمی تونم فکر
مسالهی پاییز
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 4:26
من و مهرداد (برادر بهزاد) تنها دو بار همدیگه رو دیدیم. در حد یک سلام و احوالپرسی کوتاه. اما الان ۶-۷ ساله که با همدیگه دوستیم. دوستهای پیامکی. هر سال دو بار با هم صحبت میکنیم. یکبار اول پاییز و یک
با که گویم که در این پرده چهها میبینم
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 4:26
نیم ساعت پیش، یعنی حدود ساعت ۳ صبح، فکری به ذهنم رسید؛تصمیم گرفتم که امروز به یک بیمارستان روانی مراجعه کنم و بخواهم که معاینهام کنند. اگر سالم بودم بگویم: پس لطفا همهی آدمهای دیگر را بستری کنید.با تشکر از محسن ر.
به صراحت آفتاب، به زلالی آب
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 4:26
مرد جوان از میانه ی راهروی واگن قطار به سمت من می آمد، که در انتهای راهرو ایستاده بودم. نوزادی در بغل داشت و دختر چهار پنج ساله اش یک قدم عقب تر به دنبالش می آمد. وقتی به من رسید درب شیشه ای انتهای راهرو را باز کردم که راحت تر رد شود. از کنارم که می گذشت گفت: "ببخشید". یک قدم از من گذشته بود که زیر ...