خرید بک لینک

من و مهرداد (برادر بهزاد) تنها دو بار همدیگه رو دیدیم. در حد یک سلام و احوالپرسی کوتاه. اما الان ۶-۷ ساله که با همدیگه دوستیم. دوستهای پیامکی. هر سال دو بار با هم صحبت میکنیم. یکبار اول پاییز و یک بار آخرش. به همدیگه پیامک میدیم و آمدن و رفتن پاییز رو به همدیگه یادآوری میکنیم. همین.

من ۶-۷ ساله که با مهرداد دوستم، چون فهمیدم که اون میدونه که پاییز، پادشاه فصل هاست. این مساله خیلی مهمه. اصلا یکی از شروط اصلی من برای دوستی با آدمهاست. از شرط های من برای انتخاب همسر هم هست. اصلا از شما چه پنهون، یه بار یه موردی به بنده پیشنهاد شد برای ازدواج. با خونواده رفتیم خواستگاری. همه چی خوب بود. چند وقت بعد قرار مهریه و عقد و عروسی رو گذاشتیم. برای جشن عقد ۱۶۰۰ نفر رو دعوت کردیم! عقدمون توی اردیبهشت ماه بود. سر سفرهی عقد، قبل از این که عاقد خطبه رو بخونه، یه دفعه اون دختر خانم برگشت به من گفت که «چقدر خوبه که عقدمون رو توی بهار گرفتیم؛ بهار پادشاه فصلهاست!»

من پاشدم، سفرهی عقد رو بلند کردم و همه چی رو ریختم به هم. بعد رو کردم به مادر و پدرم و گفتم: «بریم»

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

صفحه بندی