مسخره!
-
تاریخ: 1398/8/24 ساعت: 4:26
آن وقت می گویند تو کرامت نداری! از این روشن تر که با یک «مسخره» گفتنام همه چیز زیر و رو می شود؟!دیشب تاریخ را چک کردم؛ ۲۹ مهر بود! بعد نگاهی به زمین خشک کردم و آسمان صاف، و زیر لب گفتم: «مسخره!»نه، نگفتم؛ فقط از ذهنم گذشت. حتی از ذهنم هم نگذشت، جایی درون قلبم این حس به وجود آمد که: «مسخره!». حتی به ...
اگه راستش رو بخوای!
-
تاریخ: 1397/12/12 ساعت: 17:54
«من ...» مهدی می گفت «جدیدا ...» خیلی جدی و مودبانه هم می گفت «تصمیم گرفتم که ۱۰ درصد از وقتم رو به کارهای عام المنفعه اختصاص بدم.» من چی؟ چند درصد از وقتم رو به چی اختصاص داده بودم؟ سرم رو بلند کردم و بدون این که به حرفهای مهدی گوش کنم به صورتش خیره شدم، و سعی کردم جواب سوالم رو پیدا کنم.بالاخره فه...
شصت هزار متر استقامتی!
-
تاریخ: 1397/11/29 ساعت: 10:34
رفتم دکتر گفتم: «غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟ به طاقتی که ندارم، کدام بار کشم؟» گفت: «۶۰ تا آمپول تقویتی برات مینویسم؛ ۳۰ تا برای غم زمانه، ۳۰ تا هم برای فراق یار.»
آن ها
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:31
آخرش نفهمیدیم که "آن ها" از ما جلوترند، یا ما از آن ها؟ یکی میگفت: اینجا که شب می شود، آنجا تازه صبح است، خب پس یعنی ما جلوتریم! دومی میگفت: نه، این یعنی وقتی ما همه خوابیم، آن ها کلی کار میکنند! آن ه
میهمانی
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:31
حوصله ام که سر می رود، کنار پنجره می نشینم و ستاره ها را نگاه می کنم که از آسمان می بارند، و مردمی را که بی خیال زیر ستاره باران راه می روند و ستاره های روی زمین را زیر پایشان خرد می کنند. صدای خرد شد
بیگاه
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:31
هر گاه که میخواهم فکر کنم، خواب امان نمیدهد، و هر گاه که میخواهم بخوابم، فکرها نمیگذارند. و این گونه است که من هر کاری را درست در زمانی انجام میدهم که نمیخواهم. به گمانم این چیزی فراتر از ارادهی آزاد است؛ میتوان آن را ارادهی رها نامید.
تبارک الله از این فتنهها
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 17:31
گفتم: آخر چرا کمی عقل معاش به من ندادهاند؟ گفت: اشتباه نکن! تو احمق نیستی، دیوانهای! با تشکر از محسن
دو کلام حرف حساب!
-
تاریخ: 1397/2/20 ساعت: 19:46
سه روزه اومدم شهرمون، کلی از فامیل رو هم دیدم، اما با هیچ کس نتونستم بشینم یک ساعت حرف حساب بزنم! بالاخره امروز یه نفر رو توی فامیلمون پیدا کردم که کلی با هم گپ زدیم و حال کردیم. قبلا نشده بود زیاد با هم آشنا بشیم. پسر پسرخاله ی مادرمه. چهار سالشه.Let's block ads! (Why?)
الهی! کار آن دارد که ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:01
با علی راه می رفتیم. با علی، با همان پالتوی همیشگی اش.با علی، با همان پالتوی همیشگی و ریش بلند و کلاه هنریاش. سرش پایین بود و بیشتر جلوی پایش را نگاه میکرد. گاهی هم خورشید نزدیک به غروب را. شعری خواندم. گفت: «شعرش خیلی قوی بود! شاعر خیلی خوب کار کرده بود.» گفتم: «من هم اگه توی کار خودم بتونم یه مقال...
ناتانائیل!
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 20:01
یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی دانش بر میداشتند، بعضی ها میوه ی خوش اخلاقی، هر کسی یک میوه ای. اما ی...
دیوانگی
-
تاریخ: 1395/9/28 ساعت: 14:46
حکما و علما چه بسیار گفته اند در مدح عقل و در وصف آن. ولی مساله ی این روزهای من چیز دیگری است. من هر روز می روم روی نیمکت های پارک می نشینم، بستنی می خورم و با خودم فکر می کنم که دیوانگی از کجا پیدا می شود، ذاتش چگونه است و ماهیتش چیست.
اصن یه وضی!
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 7:03
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و رفت ... ! پ.ن: ضمن عذرخواهی از جناب حافظ
طلاع
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 13:46
به مناسبت خسی را خواندم در میقات این ایام. جلال شیرین قلمی دارد آل احمد. من هم که به سالی ورقی همه عالم باید بدانند اگر زده باشم کتابی را.
deadline
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:21
گاهی در مورد ریشه ی یک کلمه، نظریه های قابل اعتنای مختلفی وجود داره. اما من معتقدم در مورد ریشه ی کلمه ی deadline یک نظریه وجود داره، که این است و جز این نیست: deadline به معنی «خط» و نشانی است که برای فرد مسئول انجام کار می کشند، تا هر وقت به یاد آن افتاد دلش «بمیرد»، ذوقش کور شود و زندگی از او سلب...
گلایه
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:21
طاها توی ماشین، کنار پنجره، توی بغل مادرش نشسته بود. ماشین از روی هر دست اندازی که رد میشد، سرش می خورد به پنجره ی ماشین. بالاخره لب به اعتراض باز کرد که: «بابا! این کله ی من ها، پوکید!» تصمیم گرفتم برم خیلی جدی با خدا صحبت کنم، بهش بگم که «بابا! این دل من ها، پوکید!»
گر شما را نه بس این سود و زیان ...
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:20
دوست دارم قاضی بشم، از اون لباس های شنلمانند مخصوص قاضیها بپوشم، از اون کلاهها که مثل موی فرفری هست هم بذارم سرم. توی یه دادگاه بزرگ، که از اون میزهای چوبی بزرگ و چکشهای مخصوص داره، قضاوت کنم. بعد، یه روز توی جلسهی مهمی مربوط به یه پروندهی شکایت اقتصادی، در گرماگرم بحث و مشاجرهی شاکی و متهم و وکیلها...
به غیر از شما دوست عزیز!
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:20
داشتم فکر میکردم که واقعا به هیچ جایی نرسیدم و هیچ دستاوردی در زندگیم نداشتم که بتونم بهش افتخار کنم، تا این که یک دفعه یاد دوستام افتادم؛ خیلی خوبه که آدم دوستایی داشته باشه که باعث افتخارش باشن! خلاصه سرتون رو درد نیارم؛ با کمی فکر کردن به وضعیت دوستام، متوجه شدم که واقعا باید به چیزی که خودم هستم...
رهاش کن بره رئیس!
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:20
یک ربع تمام داشت عکس ها و جواب آزمایش ها رو بررسی می کرد. وقتی تمام شد، عینکش رو برداشت و چشم هاش رو مالید. بعد، سرش رو توی دستش گرفت و آرنج هاش رو روی میز گذاشت. چند ثانیه ساکت بود، تا این که بالاخره گفت: « در واقع، مغزت یه قسمت اضافه داره، یه قسمتی که باید برداشته بشه. چاره ی دیگه ای هم نیست. باید...
یک روز کلی
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:20
امروز همه ی کارهام رو تعطیل کردم، اصلا کامپیوترم رو هم روشن نکردم، چون که یه سری مسالهی کلی بود که باید بهشون فکر میکردم. برای همین از خونه زدم بیرون. تا شب کلی این طرف و اون طرف رفتم و فکر کردم. البته مسالهها دقیق حل نشدن. چون مسالههای کلی بزرگن. توی سر آدم جا نمیشن. اما یادمه که حدود ساعت چهار و ن...
چندش!
-
تاریخ: 1395/6/24 ساعت: 22:20
آقا من نمی دونم این حضرت مولانا چرا این قدر شلوغش کرده که «از کجا آمده ام» و «بهر چه آمده ام» و از این حرفا. معلومه دیگه؛ ما اومدیم به این دنیا که داکیومنت بنویسیم! یعنی اساسا بشر خلق شده که داکیومنت بنویسه! پ.ن. بهتر نیست به جای این فکرها بشینم بنویسم تمومش کنم؟!