یک روز رفته بودیم بهشت. آن روزها در بهشت باز بود، ما مدام می رفتیم و می آمدیم. مثل الان نبود که! یادم نیست آن روز با کدام رفقا رفته بودیم، اما بودند چند نفر. رسیدیم یک جایی که به آدم ها میوه میدادند. میوه های بهشتی. بعضی ها میوه ی دانش بر میداشتند، بعضی ها میوه ی خوش اخلاقی، هر کسی یک میوه ای. اما یک میوه هم بود که شبیه هندوانه ی خودمان بود، اما اسمش رندوانه بود! مثل سایر میوه ها باکلاس نبود، اما خیلی طعم و بوی عجیبی داشت. یک جور تازگی، یک احساس آزادگی خوبی داشت، یک جور ... نمی دانم، میوه ی بهشتی بود خلاصه! آقا سرتان را درد نیاورم. ما، یعنی من و رفقا، همان رندوانه را برداشتیم. بعضی ها به ما خندیدند، البته اگر رندوانه را برنمیداشتیم هم می خندیدند، اصلا از اول هم هر که ما را می دید میفهمید که همان رندوانه را انتخاب خواهیم کرد. این ها را گفتم که یک توضیحی داده باشم که رندوانه چیست. هرچند، شاید خود شما هم آن روز با ما بوده باشی، من که حافظه ی درست و درمانی ندارم!
برچسب: ناتانائیل,
نویسنده: مهراد خوشنام