خرید بک لینک
یک ربع تمام داشت عکس ها و جواب آزمایش ها رو بررسی می کرد. وقتی تمام شد، عینکش رو برداشت و چشم هاش رو مالید. بعد، سرش رو توی دستش گرفت و آرنج هاش رو روی میز گذاشت. چند ثانیه ساکت بود، تا این که بالاخره گفت: « در واقع، مغزت یه قسمت اضافه داره، یه قسمتی که باید برداشته بشه. چاره ی دیگه ای هم نیست. باید زودتر جراحی بشه.» ومثل کسی که خبر بدی رو داده باشه، به چشم هام خیره شد و ساکت موند.

سعی کردم نخندم. لب هام رو محکم به هم فشار می دادم که خنده م نگیره، ولی خنده داشت از بینی م می زد بیرون، بالاخره ترکیدم. با صدای قهقه ام مطب رو روی سرم گذاشته بودم. پاهام رو به زمین میکوبیدم که آروم بشم، روی صندلی پخش شده بودم. از چشم هام اشک میومد. حداقل یک دقیقه گذشت تا خنده م آروم بشه.
بعد یه مرتبه ساکت شدم، خیلی جدی پارچ رو از روی میز پیش روم برداشتم و یه لیوان آب برای خودم ریختم.
دکتر با نگاهی متعجب منتظر بود که من یه حرفی بزنم. آب رو یک ضرب خوردم و بعدش هم نفسی تازه کردم. لیوان رو روی میز گذاشتم، ساعتم رو نگاه کردم، کیفم رو برداشتم و از جا بلند شدم. دکتر هم، گویی ناخودآگاه، بلند شد.
گفتم: «کی باید بستری بشم؟» و دستم رو به طرفش دراز کردم. دستم رو فشار داد و گفت: «هفته ی دیگه»
گفتم: «مشکلی نیست دکتر، همه ش رو دربیار بنداز دور. من مدت هاست که احتیاجی بهش ندارم.»
تا وقتی که از اتاق خارج شدم، صدای روی صندلی نشستنش رو نشنیدم. به نظرم خیلی تعجب کرده بود، اما نفهمیدم چرا!
پ.ن. با تشکر از محمود.

برچسب: رهاش کن بره رئیس,رهاش كن بره رئيس, نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: چهارشنبه 24 شهريور 1395 ساعت: 22:20

صفحه بندی