خرید بک لینک

حوصله ام که سر می رود، کنار پنجره می نشینم و ستاره ها را نگاه می کنم که از آسمان می بارند، و مردمی را که بی خیال زیر ستاره باران راه می روند و ستاره های روی زمین را زیر پایشان خرد می کنند. صدای خرد شدن ستاره ها حس خوبی به من می دهد، شبیه وقتی که در کودکی آب نبات ها را می جویدم و همیشه مادرم دعوایم می کرد. یک بار آنقدر ستاره بارید که حوض وسط پارک محله مان پر از ستاره شده بود. کاش این کلاغ هایی که می نشینند و ستاره ها را نوک می زنند کمی بزرگ تر بودند تا می توانستم سوارشان شوم و به آسمان بروم، ببینم ستاره ها در آن بالا چه کار می کنند. به گمانم آن بالاها با یکدیگر حرف می زنند. احتمالا یک جور مهمانی دارند، از آن مهمانی های شلوغ که همه با هم حرف می زنند و خوشحالند. به نظر من وقتی یک مهمانی برگزار می شود، به غیر از همه ی آدم هایی که دعوت می شوند، یک چیزی به اسم خوشحالی هم هست که ممکن است به مهمانی بیاید یا نیاید. منظورم این است که این آدم ها نیستند که خوشحالی را تولید می کنند، بلکه این خود خوشحالی است که یک دفعه می آید و همه را فرا میگیرد. ممکن هم هست نیاید. شاید شما این حرف مرا باور نکنید، ولی من تجربه کرده ام؛ گاهی وقت ها وسط یک مهمانی شلوغ و شاد، یک دفعه دقت کرده ام، دیده ام که هیچ کس تصمیم نگرفته خوشحال باشد، هیچ کس هم اصلا نمی داند چرا خوشحال است. اصلا انگار همه به نوعی شگفت زده اند، از این که این قدر خوشحالی به جمعشان آمده. البته بعضی آدم ها هستند که وقتی به جمع می آیند، خوشحالی هم بیشتر رغبت می کند که به آن جمع بیاید، ولی من تا بحال کسی را ندیده ام که بتواند هر موقع که خواست خوشحالی را با خودش به جمع بیاورد. برگردیم سر حرف قبلی، داشتم مهمانی ستاره ها را می گفتم. فکر نمی کنم با کلاغ ها بتوانم به آن جا بروم. کاش ما اینجا عقاب داشتیم. باید بروم یک جای دیگر زندگی کنم، مثلا در یک کلبه وسط یک دشت وسیع، که کلی عقاب داشته باشد. کلاغ ها اگر می توانستند تا محل مهمانی ستاره ها پرواز کنند که نمی آمدند ستاره های کف کوچه ی ما را نوک بزنند. شاید اصلا برای همین است که عقاب ها اینجا نمی آیند. آن ها را احتمالا به مهمانی ستاره ها راه می دهند. دوست دارم بدانم که یک عقاب در مهمانی ستاره ها چه کار می کند؟ شاید فقط می نشیند و تماشا می کند. شاید هم خوشحال پرواز می کند. حالا جواب یک سوال قدیمی ام را فهمیدم؛ همیشه برایم سوال بود که عقاب ها وقتی مدت ها در آسمان با بال های باز پرواز می کنند، به چه چیزی فکر می کنند. حالا می دانم که احتمالا به مهمانی ستاره ها فکر می کنند.
راستی اگر دوباره حوض پارکمان پر از ستاره شد، یادم باشد کمی از آن ها را با نمک و آبلیمو بخورم ببینم چه طعمی دارند. شاید حتی به کلاغ ها هم نمک و آبلیمو بدهم، ببینم دوست دارند یا نه.

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 17:31

صفحه بندی