خرید بک لینک

مرد جوان از میانه ی راهروی واگن قطار به سمت من می آمد، که در انتهای راهرو ایستاده بودم. نوزادی در بغل داشت و دختر چهار پنج ساله اش یک قدم عقب تر به دنبالش می آمد. وقتی به من رسید درب شیشه ای انتهای راهرو را باز کردم که راحت تر رد شود. از کنارم که می گذشت گفت: "ببخشید". یک قدم از من گذشته بود که زیر لب جواب دادم: "خواهش می کنم". و بعد صدای دخترک چهار پنج ساله را شنیدم که به پدرش گفت: "بخشید!"

گاهی بهشت در راهروی واگن قطاری که در دل کویر می خزد به تو هجوم می آورد.

برچسب: نویسنده: مهراد خوشنام تاريخ: جمعه 24 آبان 1398 ساعت: 4:26

صفحه بندی