
طاها توی ماشین، کنار پنجره، توی بغل مادرش نشسته بود. ماشین از روی هر دست اندازی که رد میشد، سرش می خورد به پنجره ی ماشین. بالاخره لب به اعتراض باز کرد که: «بابا! این کله ی من ها، پوکید!» تصمیم گرفتم برم خیلی جدی با خدا صحبت کنم، بهش بگم که «بابا! این دل من ها، پوکید!»...
ادامه مطلب